شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۳

میدونم خودخواهیه ولی لذت اینکه نصف شب کابوس ببینه بعد بیاد بیدارت کنه بگه خواب بد دیدم و اونوقت تو یه جوری در آغوشش بکشی که تمام دلهره هاشو ازش جذب کنی که بتونه راحت بخوابه >:-))

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳

من عاشق روی توام
من بنده‌ی هندوی توام
اندر تکاپوی توام
من گشته ام شیدای تو
دارم به دل سودای تو
قربان خاک پای تو

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۳

ملکت و مال من تویی

اولین و تنها چیزی که تو کل زندگیم دارم یعنی خودم به دستش آوردم, تنهایی, بدون کمک هیچ کسی, در واقع میشه بهش گفت که دار و ندار من تویی...

چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳

تو که نازنده بالا دلربايي
تو که بي سرمه چشمون سرمه سايي
تو که مشکين دو گيسو در قفايي
به مو گويي که سرگردون چرايي؟؟؟ چرا داره؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

"او" موجود عجیبی (با بار معنایی مثبت) است. یکی از شاخصه های او همین چون هیچکس نبودن است. بارها و  بارها سعی کردم تا وجه کوچکی از او را توصیف کنم ولی هر بار در نیمه راه از حجم انبوه شاخصه ها سر در گم میشم و نیمه کاره رها میکنم. چندین بار غبطه خوردم که شاعر یا نویسنده نیستم, به همین خاطر. ( در همین لحظه جوری منو ترسوند که داشتم سکته میکردم و رشته ی افکار پاره شد). امروز ولی خوش روزی بود, هر چند که همیشه خداحافظی تلخ و ناراحت کننده است و بعد از ظهر عصر جمعه طوری بود ولی خب من او را دارم و داشتن او بین هفت ملیارد انسان من را بس. بگذریم, امروز کارنامه ی ترم چهارم هم آمد و من امروز رسما فارغ التحصیل شدم و جایزه ام که یک تیشرت برند مورد علاقه ام بود رو هم گرفتم ولی نکته ی در خور توجه ش این بود که صبح از همون برند چندین دست لباس برایم خریده بود و خوش به حال من که نتایج رو شب اعلام کردن. ولی نکته ای که میخواستم اول از همه در موردش صحبت کنم سطح درک کردن او از من و توجه یا به قول خودش اسکنرهای مغز من در دستان او است. بارها اتفاق افتاده که ضمیر ناخوداگاه من رنجور بوده و من غافل ولی او متوجه شده و به دنبال آرام کردن او, به قول معروف آدم دیگه چی میخواد؟ خواستم به شیوه ی غربی هپینس ایز فلان برخورد کنم ولی دیدم فایده ندارد و مغز کلام رسانده نمیشود. خیالم راحت است و حسی چون خوابیدن بر روی ابرها دارم از داشتن او. اوی دوست داشتنی من دوستت دارم.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

او

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد...

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۳

:| ^_^

اون به من میگه:

به خدا این دل شیدا ا عشق تو 
نظر به این جهان ندارد
دلم خبر ز این و آن ندارد
دگر نظر به این جهان ندارد 
چو بیایی از قدمت همچو بهاران گل شکفد از باغ دلم 
مثل نسیمی بر تن خسته و داغ دلم

اونوخت من واسش میخونم:

تو پیشی منیو میو
پس عشوه نریز و بیاو 

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۳

میگم کامنتدونی رو ببندم سنگینتره فکر کنم

^_^

یه حس خوب جدید تجربه کردم، وقتی صب بهم گفت دیشب که بهم گفتی رسیدی خونه، چون خودم فکر میکردم نگفته بودم بهش

جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

چقدر خوبه یکی باشه, انگیزه ت باشه, نگرانت باشه, پیگیرت باشه, بهت بگه بکن این کارو دیگه بخاطر من, من اینجا اینجوری گفتما, نمیخای که اونجوری بشه, بعد تو هی قند تو دلت آب بشه, مشعوف بشی, ذوق کنی 

یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۳

او

حکایت ماه تولد من شده بود مثه این بیچاره هایی که یه عیب مادرزادی دارن و هیچ تقصیری ندارن ولی از طرف جامعه مورد آزار و اذیت واقع میشن. راستیاتش یه عن بزرگی بود یعنی الانم هست که اسطوره ی ماه تولد من شده و از هر عیبی که به انسان رواست چیزی کم نذاشته, از بد حادثه اینجور که میگن که من خودم اصلا قبول ندارم, قیافه ش هم شبیه منه فلذا شباهت ظاهری و هم ماه تولدی باعث شده بود که کوچکترین رفتار مشابه ای به شدت مورد سرزنش قرار بگیره. ولی ماجرا به اینجا ختم نمیشه چون باز هم بودند افرادی که در این ماه لعنتی به دنیا اومده بودن, از بد حادثه دوستان و آشنایانی هم پدیدار میگشتند که باز هم, هم ماه تولدی بودند با من و رفتارهای مشابه با افراد قبلی داشتند و این خصوصیات مشابه به وضوح به چشم میخورد. خدا لعنت کنه نگارنده کتابهای طالع بینی رو که همون شاخصه ها رو تو اون کتابا هم میشد پیدا کرد, دیگه سرتونو درد نیارم انقدر شواهد و قرائن در دست بود تا که من هم به نوعی قبول کرده بودم که درست میگن و من هم یکی از اونام. از به دنیا اومدنم تو اون ماه شرمنده و ناراحت بودم حتی به متولدین ماههای دیگه حسودی میکردم. با افکار سنجی جامعه ی مجازی به این پی برده بودم که افرادی که در اردیبهشت متولد شدند بسیار خرسند و خوشحالن به همین خاطر دوست داشتم متولد اردیبهشت میبودم. همینطور روزها و ماهها و سالها سپری شد تا شخص جدیدی وارد زندگی من شد از قضا نه تنها از پدر و مادری هم ماه تولدی من بود بلکه بیشتر دوستانش هم هم ماه تولدی من بودن. نظرش کاملا برعکس هر نظری در مورد ماه تولد من بود. اوایل متعجب بودم و با خودم فکر میکردم که خب هیجانات و احساسات بر او غلبه کرده به مرور زمان فروکش میکنه.او به من فهموند که چه خصوصیات خوبی دارم که بخاطر متولد شدن تو ماه تولدمه و از قضا خصوصیات مشترک با خونواده و دوستاش هم هست.روزها و هفته ها گذشت تا اینکه برای اولین بار تو عمرم از متولد شدن در این ماه شرمگین و سرخورده نبودم, بلکه روز به روز به دنبال خصوصیات مشترک بیشتری میگشتم. الان بیش از دوسال گذشته و هیچ چیزی فروکش نکرده. امیدوارم فروکش نکنه. خوشحالم دارمش.

سه‌شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۳

کاش میتونستم بهش بگم چقدر سختی کشیدم و هنوز هم تموم نشده، کاش میتونستم بهش بگم که قربونت برم تو حتی نمیتونی گرمای ایتجا رو طاقت بیاری چه برسه به اینکه دو سال زندگی کنی، کاش میتونستم بعش بگم که کولر گازی جواب نمیده، کاش میتونستم بهش بگم انقدر گرمه و عرق میکنم که دفترم خیس میشه و انگار یه سطل آب ریختن روم، کاش میتونستم بهش بگم که تو 20 سال گذشته سابقه نداشته همچین گرمایی، شاید اونوقت دیگه نمیگفت چرا موهاتو با صفر زدی ولی خب نمیشه بگم چون بیشتر غصه میخوره اینکه از دستم عصبانی بشه که چرا زشت شدم بهتر از اینه که غصه بخوره، نمیدونم شاید یکی دیگه بجای من بود شرایط براش راحتتر بود و شاید هم سختتر، من که بضاعتم همین بود فقط امیدوارم باز هم بخاطر کم کاری در آینده خودمو سرزنش نکنم.

جمعه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۳

تو که جیک جیک میکنی واسم, بذارم بری؟ عمرن, فکر کن یه درصد 

سه‌شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۳

یاه یاه یاه یاه

گیرت انداختم (تیس تیس) گیرت انداختم (تیس تیس)  نه ولت نمیـــــــــکنم لالالالالالا

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۲

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند 
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم 
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن 
هنگامه ی منی 
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم 
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام 
تو در گلوی من مخفی شدی 
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی 
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام 
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی 
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد 
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی 
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می… 
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم 
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم 
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم 
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن! 
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد 
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد 
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد 
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن 
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم 
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم 
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم 
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی 
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم 
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن 
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو! 
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم 
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم 
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم 
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن 
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو 
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم 
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم 
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد 
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…

امروز صبح-من-#واقعی

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۲

گلوکلیش

خب من عاشق غافلگیر شدنم ولی امروز وقتی که جعبه ای رو که از پست گرفته بودمو باز کردم بوش زد بالا سریع دماغمو کردم توش ببینم بوی خودشه یا نه دیدم آره خود خودشه همینجوری تند تند مغز و دماغم میگشتن تا منبع اصلی بو را پیدا کنن به اولین چیزی که برخورد کردن کاغذ کادو بود از یه طرفم نمیدونستم کدومو باز کنم انقدر ذوق زده شده بودم ازش پرسیدم عطرتو زدی به اینا گفتش آره پیداش کردم برفک (یه خرس سفید رنگ پشمالو نرم) منبع بو بودش پرسیدم لباشم بوس کردی؟ گفت آره سریع لبامو گذاشتم رو لبای برفک جوری با دماغم بوهاشو میکشیدم تو سرم که حتی یه دونه مولکولشم نپره بوش رفته بود تو سرم.
اصل کاری رو گذاشته بود آخر سر, وقتی صفحه ی دومشو دیدم تمام روزایی که انقدر زحمت کشیده بود از صب تا شب انقدر غر زده بود رفته بود دستگاه لمینیت خریده بود! یهو از هیجان قلبم تیر کشید بهش گفتم وایسا یه دقه وایسا نفس عمیق کشیدمو دستامو به حالت کششی گرفتم بالا یه کم آرومتر که شدمو یه ذره آب خوردم دیدم ای وای من تمام فانتزیا تمام عکسا همه و همش کنار همه اونجا بود که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...

^_^

عطر تو این اتاقو پر کرده

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

شما حساب کن موقعی که عینک میزنه ریمل نمیتونه بزنه تو خود بخان حدیث فیلان

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

موقعی که آمار وبلاگو میبینم و چشمم میوفته به نقشه جهان و اینکه از بین این همه کشور فقط یه کشور سبز رنگه انگار که توی یک شهر فقط چراغای یه خونه روشنه و اونم منتظر منه که سریع تر برم خونه 

^_^

اسمایلی تو پوست خود جا نشونده

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۲

بجز اون یه نفری که میدونم کیه شمایی که این نوشته رو میبینی تو کامنتا یه نقطه بذار ببینیم چند چنده اینجا
انقدر قر و قاطیه که نمیدونم چیجوری بنویسم واسا بذار مرتبشون کنم بعد میام

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۲

هنوز از دست خودم عصبانیم اینکه آدم از دست خودش عصبانی باشه خیلی بدتره تا از دست یک نفر دیگه اینکه فکر کنی خیلی حواست به همه چی هست و بعد یهو ببینی که ای دل غافل چقدر راه رو اشتباهی رفتی میدونین اینکه وقتی چیزی رو که تو مغزتون فکر میکنین با چیزی که در واقعیت هست با هم مطابقت نداشته باشه این منو خیلی عصبانی میکنه ولی باز خداروشکر که یه قطب نما دارم تا راه رو عوضی میرم بهم اخطار میده. کی میخوام من پخته شم خدا میدونه پووووف.