"او" موجود عجیبی (با بار معنایی مثبت) است. یکی از شاخصه های او همین چون هیچکس نبودن است. بارها و بارها سعی کردم تا وجه کوچکی از او را توصیف کنم ولی هر بار در نیمه راه از حجم انبوه شاخصه ها سر در گم میشم و نیمه کاره رها میکنم. چندین بار غبطه خوردم که شاعر یا نویسنده نیستم, به همین خاطر. ( در همین لحظه جوری منو ترسوند که داشتم سکته میکردم و رشته ی افکار پاره شد). امروز ولی خوش روزی بود, هر چند که همیشه خداحافظی تلخ و ناراحت کننده است و بعد از ظهر عصر جمعه طوری بود ولی خب من او را دارم و داشتن او بین هفت ملیارد انسان من را بس. بگذریم, امروز کارنامه ی ترم چهارم هم آمد و من امروز رسما فارغ التحصیل شدم و جایزه ام که یک تیشرت برند مورد علاقه ام بود رو هم گرفتم ولی نکته ی در خور توجه ش این بود که صبح از همون برند چندین دست لباس برایم خریده بود و خوش به حال من که نتایج رو شب اعلام کردن. ولی نکته ای که میخواستم اول از همه در موردش صحبت کنم سطح درک کردن او از من و توجه یا به قول خودش اسکنرهای مغز من در دستان او است. بارها اتفاق افتاده که ضمیر ناخوداگاه من رنجور بوده و من غافل ولی او متوجه شده و به دنبال آرام کردن او, به قول معروف آدم دیگه چی میخواد؟ خواستم به شیوه ی غربی هپینس ایز فلان برخورد کنم ولی دیدم فایده ندارد و مغز کلام رسانده نمیشود. خیالم راحت است و حسی چون خوابیدن بر روی ابرها دارم از داشتن او. اوی دوست داشتنی من دوستت دارم.