چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۳

تو که نازنده بالا دلربايي
تو که بي سرمه چشمون سرمه سايي
تو که مشکين دو گيسو در قفايي
به مو گويي که سرگردون چرايي؟؟؟ چرا داره؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۳

"او" موجود عجیبی (با بار معنایی مثبت) است. یکی از شاخصه های او همین چون هیچکس نبودن است. بارها و  بارها سعی کردم تا وجه کوچکی از او را توصیف کنم ولی هر بار در نیمه راه از حجم انبوه شاخصه ها سر در گم میشم و نیمه کاره رها میکنم. چندین بار غبطه خوردم که شاعر یا نویسنده نیستم, به همین خاطر. ( در همین لحظه جوری منو ترسوند که داشتم سکته میکردم و رشته ی افکار پاره شد). امروز ولی خوش روزی بود, هر چند که همیشه خداحافظی تلخ و ناراحت کننده است و بعد از ظهر عصر جمعه طوری بود ولی خب من او را دارم و داشتن او بین هفت ملیارد انسان من را بس. بگذریم, امروز کارنامه ی ترم چهارم هم آمد و من امروز رسما فارغ التحصیل شدم و جایزه ام که یک تیشرت برند مورد علاقه ام بود رو هم گرفتم ولی نکته ی در خور توجه ش این بود که صبح از همون برند چندین دست لباس برایم خریده بود و خوش به حال من که نتایج رو شب اعلام کردن. ولی نکته ای که میخواستم اول از همه در موردش صحبت کنم سطح درک کردن او از من و توجه یا به قول خودش اسکنرهای مغز من در دستان او است. بارها اتفاق افتاده که ضمیر ناخوداگاه من رنجور بوده و من غافل ولی او متوجه شده و به دنبال آرام کردن او, به قول معروف آدم دیگه چی میخواد؟ خواستم به شیوه ی غربی هپینس ایز فلان برخورد کنم ولی دیدم فایده ندارد و مغز کلام رسانده نمیشود. خیالم راحت است و حسی چون خوابیدن بر روی ابرها دارم از داشتن او. اوی دوست داشتنی من دوستت دارم.

شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۳

او

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد...

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۳

:| ^_^

اون به من میگه:

به خدا این دل شیدا ا عشق تو 
نظر به این جهان ندارد
دلم خبر ز این و آن ندارد
دگر نظر به این جهان ندارد 
چو بیایی از قدمت همچو بهاران گل شکفد از باغ دلم 
مثل نسیمی بر تن خسته و داغ دلم

اونوخت من واسش میخونم:

تو پیشی منیو میو
پس عشوه نریز و بیاو 

یکشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۳

میگم کامنتدونی رو ببندم سنگینتره فکر کنم

^_^

یه حس خوب جدید تجربه کردم، وقتی صب بهم گفت دیشب که بهم گفتی رسیدی خونه، چون خودم فکر میکردم نگفته بودم بهش