سوار قطار که شدم وقتی وارد کوپه شدم و وسایلم و گذاشتم سر جاش و نشستم دیدم یه یارو جلو من نشسته عین کیوون فرقش با کیوون هم این بود که این کچل نبود زل زده تو چشم من اومدم پقی بزنم زیر خنده خودم و کنترل کردم هی نگاش میکردم هی خندم میگرفت تا اینکه یکی از هم کوپه ای ها رفت بخوابه منتها کفشاشو در نیاورد و همونطوری رفت خوابید این بابا منو نگاه کرد و گفت فرهنگ هم خوب چیزیه که من هم گفتم آره و به نشانه ی تایید سرم رو تکون دادم و همینطور که یارو رو نگاه میکردم قاه قاه زدم زیر خنده تا حالا هیچ بنی بشری واسه اینکه کسی تو قطار با کفش بخوابه اینطوری نخندیده بوده منتها من تو صورت این یارو نگاه میکردم و تمام خنده های نکردم و کردم. تو این هیر و ویر زن یارو اومد تو کوپه و شروع کرد به یارو قرصاشو دادن منم اصلا نگاشون نکردم که راحت باشن یه زیر چشمی نگاه انداختم دیدم یارو مثل اینایی که اسنیف کرده باشن چشاشو بسته سرو به صندلی تکیه داده و... گفتم چه حالی میکنه با قرصاش تا یارو با زنش رفتن شام بخورن وقتی برگشتن با زنش چند کلامی صحبت کردن و من اصلا حواسم نبود چی میگن تا اینکه زنش به من گفت آقا ببخشید امکانش هست ساعت دوازده قطره چشم شوهرم و بریزید تو چشمش بعد از تیکه پاره کردن تعارفات من قبول کردم. بعدش احساس گناه و عذاب وجدان داشتم که ای بابا چرا به این بدبخت خندیدم بیچاره مریضه و اینا تا تصمیم گرفتم این داستانو مکتوب کنم ولی حالا خودمونیم الان که این یارو خوابیده یاد قیافش میوفتم میخندمو دلم میخواد برم بالا سرش بهش بگم پول وده پول زور وده...