سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۲

گلوکلیش

خب من عاشق غافلگیر شدنم ولی امروز وقتی که جعبه ای رو که از پست گرفته بودمو باز کردم بوش زد بالا سریع دماغمو کردم توش ببینم بوی خودشه یا نه دیدم آره خود خودشه همینجوری تند تند مغز و دماغم میگشتن تا منبع اصلی بو را پیدا کنن به اولین چیزی که برخورد کردن کاغذ کادو بود از یه طرفم نمیدونستم کدومو باز کنم انقدر ذوق زده شده بودم ازش پرسیدم عطرتو زدی به اینا گفتش آره پیداش کردم برفک (یه خرس سفید رنگ پشمالو نرم) منبع بو بودش پرسیدم لباشم بوس کردی؟ گفت آره سریع لبامو گذاشتم رو لبای برفک جوری با دماغم بوهاشو میکشیدم تو سرم که حتی یه دونه مولکولشم نپره بوش رفته بود تو سرم.
اصل کاری رو گذاشته بود آخر سر, وقتی صفحه ی دومشو دیدم تمام روزایی که انقدر زحمت کشیده بود از صب تا شب انقدر غر زده بود رفته بود دستگاه لمینیت خریده بود! یهو از هیجان قلبم تیر کشید بهش گفتم وایسا یه دقه وایسا نفس عمیق کشیدمو دستامو به حالت کششی گرفتم بالا یه کم آرومتر که شدمو یه ذره آب خوردم دیدم ای وای من تمام فانتزیا تمام عکسا همه و همش کنار همه اونجا بود که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...

هیچ نظری موجود نیست: