جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۲

معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند 
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم 
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن 
هنگامه ی منی 
من دستهای تو را با بوسه هایم تُک می زدم 
من دستهای تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام 
تو در گلوی من مخفی شدی 
صبحانه پنهانی منی وقتی که نیستی 
من چشمهای تو را هم در چینه دانم مخفی نگاه داشته ام 
نَحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه ِ گلوگاه ِ پنهانی ِ منی 
آواز من از سینه ام که بر می خیزد از چینه دانم قوت می گیرد 
می خوانم می خوانم می خوانم تو خواندن منی 
باران که می وزد سوی چشمانم باران که می وزد باران که می وزد ، تو شانه بزن! باران که می… 
یک لحظه من خودم را گم می کنم نمی بینمَم 
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمی بیننمَم 
معشوق جان به بهار آغشته ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم 
آهو که عور روی سینه من می افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او ، او او که آ اواو تو شانه بزن! 
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من و عور روی سینه ی من اواو می افتد 
و شیر می خورد می گوید تو شیر بیشه بارانی منی منی و می افتد 
افتادنی که مرا می افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می افتد 
آغشته ی منی معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن 
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمَم 
می خوانم می خوانم می خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم می خوانم 
خونم را بلند می کنم به گلوگاهم می خوانم خونم را مثل آوازی می خوانم 
نحرم کنند اگر همه می بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی 
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی ، من هم نمی بینمم من هم نمی خوابانمم 
زانو بزن بر سینه ام تو شانه بزن 
پاهای تو چون فرق باز کرده از سر ِ زیبایی به درون برگشته بر سینه ام تو شانه بزن زانو! 
من پشت پاشنه هایت را چون میوه دوقلو می بوسم می بوسم 
هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می خوابانم بیدار می شوی می خوابانم 
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینمم 
با وسعت نگاه بر گشته ی به دورن ، به درون برگشته ، تا ته ببین تو شانه بزن 
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی خوابانمم نمی بینمم اگر تو مرا حالا بیا تو شانه بزن زانو 
من هیچگاه نمی خوابم از هوش می روم 
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می روم 
افتادنی که مرا می افتد هنگامه ی منی که می افتد معشوق جان به بهار آغشته ی منی ، منی ، منی که مرا می افتد 
و می روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می…

امروز صبح-من-#واقعی

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۲

گلوکلیش

خب من عاشق غافلگیر شدنم ولی امروز وقتی که جعبه ای رو که از پست گرفته بودمو باز کردم بوش زد بالا سریع دماغمو کردم توش ببینم بوی خودشه یا نه دیدم آره خود خودشه همینجوری تند تند مغز و دماغم میگشتن تا منبع اصلی بو را پیدا کنن به اولین چیزی که برخورد کردن کاغذ کادو بود از یه طرفم نمیدونستم کدومو باز کنم انقدر ذوق زده شده بودم ازش پرسیدم عطرتو زدی به اینا گفتش آره پیداش کردم برفک (یه خرس سفید رنگ پشمالو نرم) منبع بو بودش پرسیدم لباشم بوس کردی؟ گفت آره سریع لبامو گذاشتم رو لبای برفک جوری با دماغم بوهاشو میکشیدم تو سرم که حتی یه دونه مولکولشم نپره بوش رفته بود تو سرم.
اصل کاری رو گذاشته بود آخر سر, وقتی صفحه ی دومشو دیدم تمام روزایی که انقدر زحمت کشیده بود از صب تا شب انقدر غر زده بود رفته بود دستگاه لمینیت خریده بود! یهو از هیجان قلبم تیر کشید بهش گفتم وایسا یه دقه وایسا نفس عمیق کشیدمو دستامو به حالت کششی گرفتم بالا یه کم آرومتر که شدمو یه ذره آب خوردم دیدم ای وای من تمام فانتزیا تمام عکسا همه و همش کنار همه اونجا بود که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...

^_^

عطر تو این اتاقو پر کرده

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

شما حساب کن موقعی که عینک میزنه ریمل نمیتونه بزنه تو خود بخان حدیث فیلان

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

موقعی که آمار وبلاگو میبینم و چشمم میوفته به نقشه جهان و اینکه از بین این همه کشور فقط یه کشور سبز رنگه انگار که توی یک شهر فقط چراغای یه خونه روشنه و اونم منتظر منه که سریع تر برم خونه 

^_^

اسمایلی تو پوست خود جا نشونده