سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۲
جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲
Exp.date
تو اوج دوران خوشی یه رابطه نشستیم دو نفری خیلی منطقی با جدیت و بی رحمی تمام برنامه جدا شدن از همدیگرو میریزیم و بدی ماجرا اینه که انقدر دلایل متقن و منطقی هستش که مو لای درزش نمیره و ازش گریزی نیست.
#جهت ثبت در تاریخ
#جهت ثبت در تاریخ
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲
شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۲
شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲
یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲
چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲
شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۲
جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲
سهشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۲
دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۲
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۲
^_^
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم
من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۲
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون
درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم
درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم
یکی را چون نمیدانم سه چون دانم که از مستی
یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی
من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت
ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمیدانم
یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۲
شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۲
^_^
یکی از فانتزیام هم اینه که در حالی که هر پسوردی که میزنم وارد نمیشه از تو اتاق داد بزنم بگم این پسورد من چی بود؟ بعد همچین ماندانا طور بگه فلان چیز دیگه, کی میخواد یادت بمونه اه
حتی خواجه حافظ شیرازی هم میداند
| آن پیکِ نامَور که رسید از دیار دوست | آورد حِرْزِ جان ز خط مُشکبار دوست | |
| خوش میدهد نشان جلال و جمالِ یار | خوش میکند حکایت عِزّ و وَقار دوست | |
| دل دادمش به مژده و خجلت همیبرم | زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست | |
| شکر خدا که از مددِ بختِ کارساز | بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست | |
| سیر سپهر و دور قَمَر را چه اختیار | در گردشند بر حسب اختیار دوست | |
| گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند | ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست | |
| کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح | زآن خاکِ نیکبخت که شد رهگذار دوست | |
| ماییم و آستانه عشق و سر نیاز | تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست | |
| دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک | منت خدای را که نیَم شرمسار دوست |
جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۹۲
دنیای این دو سال من
دوش عشق دیر جواب داد دیوانه شدم مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر کولی بازی در نیار هیچ مگو
آمدم نعره مزن جامه مدر کولی بازی در نیار هیچ مگو
پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲
^_^
تویی یار منو یار دگر را از چه میخواهم
به تو مشغولمو کار دگر را از چه میخواهم
همه فکرم تویی ذکرم تویی هوشو حواسم تو
تویی یار من افکار دگر را از چه میخواهم
نبندم دل به کس زان که دلداری نمیبینم
تویی فکر من افکار دگر را از چه میخواهم
تویی روح و روان من تویی شرح و بیان من
همه حرفم تو گفتار دگر را از چه میخواهم
به تو مشغولمو کار دگر را از چه میخواهم
همه فکرم تویی ذکرم تویی هوشو حواسم تو
تویی یار من افکار دگر را از چه میخواهم
نبندم دل به کس زان که دلداری نمیبینم
تویی فکر من افکار دگر را از چه میخواهم
تویی روح و روان من تویی شرح و بیان من
همه حرفم تو گفتار دگر را از چه میخواهم
چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۲
یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۲
شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲
^_^
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کینم و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کینم و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲
پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۲
برون و درون
متاسفانه با اینکه بسیار انسان منطقی ای هستم ولی درونم به شدت احساساتیه مثه یک دختر بچه ی در حال بلوغه و دائم سر جنگ دارم باهاش و از این حالتی که در درونمه به شدت رنج میبرم و درد میکشم
^_^
یه چی هم بگم بگرخین, انقدر غد و تخس و مغروره که حتی مادرش گریه شو ندیده, یه شب که داشتم آشپزی میکردم با چاقو یه ذره انگشتمو بریدم, زد زیر گریه
^_^
جولای پارسال بود که مجبور شدم موهامو که تا وسط کتفام رسیده بود کوتاه کنم فکر میکنین چیکار کرد؟ بدون اینکه به من بگه رفت موهاشو به همون مقداری که من کوتاه کرده بودم کوتاه کرد میفهمی یعنی چی؟
سهشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۲
عهد ما با تو نه عهدیست که تغیر بپذیرد, بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
فکر کرده من عاشق آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتش شدم که فیلان
فصل گند امتحانات
امتحانام یه هفته دیگه شروع میشه نمیگم خیلی خوب خوندم ولی همچین صفر کیلومترم نیستم البته همونیم که خودنم به زور آرام جان بود انقدر طفلکی رو اذیت کردم انقدر حرص خورده از دست من تازه دعوامونم شد همش اینجوری بود (facepalm) ولی خداییش خیلی زمان هدر دادم تازه نشستم برنامه ریزی کردم به اون روشی که واسم برنامه ریزی میکرد آخه گفته بهم دیگه کاری نداره ولی من خودم ازش یاد گرفتم چیکار کنم هارهارهار به هر روی الان اگه میدید وسط درس خوندم دارم تو وبلاگ مینویسم باز شاکی میشد برم تا بیدار نشده یهو مچمو بگیره
دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲
شماها نمیدونین که
رویایِ صادقی
در جانِ عاشقی
لیلایِ کاملی
اتمامِ عاقلی
نیمی زمینی اَم، نیم آسمانی اَم
محتاج پَر زدن، مجنونِ آنی اَم
گفتم ببینمَت
گفتی که صبر صبر
ای آفتاب حُسن
بُرون آ، دَمی ز اَبر
...
کجایی پس؟! خسته شدم از بس دنبالت گشتم. این رو در تاریخ جمعه 19 آذر سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه گفته بودم و باید خدمتتون عرض کنم که ارزششو داشت انقدر صبر کنم براش ;)
زیرخاکی
این تو پیش نویس جامونده بود الان دیدمش نمیدونم مال چه وقتیه :))
من:از یه طرف نمیخوام برم مهمونی
از یه طرف هیچی تو خونه نداریم که بخورم
چه کنم؟
من:از یه طرف نمیخوام برم مهمونی
از یه طرف هیچی تو خونه نداریم که بخورم
چه کنم؟
جانانه
خب از آگوست 2006 تا اکتبر 2013, خیلی گذشته ولی برگشتنم به اینجا تنها یه دلیل داره و اون هم به خاطر بانوی زندگیمه همین.
اشتراک در:
پستها (Atom)

