سه‌شنبه، دی ۰۳، ۱۳۹۲

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۹۲

Exp.date

تو اوج دوران خوشی یه رابطه نشستیم دو نفری خیلی منطقی با جدیت و بی رحمی تمام برنامه جدا شدن از همدیگرو میریزیم و بدی ماجرا اینه که انقدر دلایل متقن و منطقی هستش که مو لای درزش نمیره و ازش گریزی نیست.

#جهت ثبت در تاریخ

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۲

^_^

زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایاچه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۲

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۲

من باد میشم میرم تو موهات
حرف میشم میرم تو گوشات
فکر میشم میرم تو کلّت
گرگ میشم میرم گلّت
من برق میشم میرم تو چشمات
اشک میشم میرم رو گونه‌ت
زلف میشم میام رو شونه‌ت
من باد میشم میرم تو موهات

یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۲

چه خوبه حالم ^_^

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۲

اگر درمان تویی, دردم فزون باد

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۲

^_^ + چشای تازه از خواب بیدار شده

خوشا صبحی که آغازش تو باشی

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۹۲

شب از خواب پریدن و شنیدن صدایش مارا بس

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۲

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۲

^_^

سر جنون سلامت

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

دل و دین و عقل و هوش و هر چیز دیگه ای که دارم همه مشغول تو

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۲

از اینکه با نظرات خود ما را در راستای بدست آوردن کرامت انسانی و اعتلای فرهنگ غنی فیلان یاری میرسانید سپاسگذاریم.

بریتیش پترولیوم شما را دعوت به خواندن ادامه ی این وبلاگ مینماید

^_^

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم 
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم
من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۹۲


بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی‌دانم
که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم
ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی‌دانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمی‌دانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم
کنون از غایت مستی می از ساغر نمی‌دانم
به مسجد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون
درین خمخانهٔ رندان بت از بتگر نمی‌دانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم
درین دریای بی نامی دو نام‌آور نمی‌دانم
یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی
یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمی‌دانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی
من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم
دل عطار انگشتی سیه رو بود و این ساعت
ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمی‌دانم

تا وقتی که تو نباشی
هیچی عوض نمی شه
قفلای زندگیم فقط
به دست تو وا می شه
آی بارون همیشه
آسمون وا نمی شه
تا وقتی تو پیشم نباشی

یکشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۲

دوست داشتن نه تنها باید پوچ باشه بلکه باید تمام زوایا و ریز و درشت و خوب و بدش رو دوست داشته باشی یعنی همونی رو که هست نه کمتر نه بیشتر

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۲

^_^

یکی از فانتزیام هم اینه که در حالی که هر پسوردی که میزنم وارد نمیشه از تو اتاق داد بزنم بگم این پسورد من چی بود؟ بعد همچین ماندانا طور بگه فلان چیز دیگه, کی میخواد یادت بمونه اه 

حتی خواجه حافظ شیرازی هم میداند


آن پیکِ نامَور که رسید از دیار دوستآورد حِرْزِ جان ز خط مُشکبار دوست
خوش می‌دهد نشان جلال و جمالِ یارخوش می‌کند حکایت عِزّ و وَقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی‌برمزین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مددِ بختِ کارسازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قَمَر را چه اختیاردر گردشند بر حسب اختیار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زندما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبحزآن خاکِ نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستانه عشق و سر نیازتا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باکمنت خدای را که نیَم شرمسار دوست

جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۹۲

دنیای این دو سال من

دوش عشق دیر جواب داد دیوانه شدم مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر کولی بازی در نیار هیچ مگو

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۲

^_^

تویی یار منو یار دگر را از چه میخواهم 
به تو مشغولمو کار دگر را از چه میخواهم
همه فکرم تویی ذکرم تویی هوشو حواسم تو 
تویی یار من افکار دگر را از چه میخواهم
نبندم دل به کس زان که دلداری نمیبینم
تویی فکر من افکار دگر را از چه میخواهم
تویی روح و روان من تویی شرح و بیان من 
همه حرفم تو گفتار دگر را از چه میخواهم

^_^

دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست

^_^

امشب، امروز، تمام لحظه هام از وقتی وارد زندگیم شدی پر از شور و نور شده متشکرم بانو
هان اینم بگم میدونی کارایی رو که دوست نداره بخاطر تو انجام بده یعنی چی؟ عمرن بدونی

^_^

واسش میمیرم #واقعی

چهارشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۲

+ خب من شاید بخوام یه کار یواشکی کنم :|
- خب قبلش باید بگی

^_^

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
Probably for every man there is at least one city that sooner or later turns into a girl. How well or how badly the man actually knew the girl doesn't necessarily affect the transformation. She was there, and she was the whole city, and that’s that.

- A Girl I Knew by J. D. Salinger

^_^

میدونی نخوابه بیدار بمونه تا صب تو بیدار شی بری سر جلسه ی امتحان یعنی چی؟ به خدا نمیدونی 

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۲


هر شب کنار پنجره با فکر تو میشینم و
تو جاده های روبرو بازم تو رو می بینم و

دوباره خلوتم پر از صدای گنگ ساعته
نمیدونم این لحظه ها کابوسه یا حقیقته

دنیا رو میریزم بهم تا این که برگردی به من
تو رو به دست میارمت حتی یه چشم بهم زدن

تا اینکه احساست کنم دلتنگی هام یادم بره
دنیا رو می ریزم بهم این دیگه راه آخره

Á


شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲

^_^

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم


بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

شکن شکن
که شیارت کنم شکن
که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن
چه شرارت کنم شکن
چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

بیا بیا
که نگارت شوم بیا
که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا
به زیارت شوم بیا
به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین
که فغانت کنم ببین
که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین
که نشانت کنم ببین
که نشانت کنم ز فتتنه کین‌م و آه


بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد

بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه


نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد


جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۹۲

واقعا با ترانه ی امپراطور بگا میرم دلیلشم نمیدونم فقط امیدوارم که هیچوقت واسه من اتفاق نیوفته

بیاین بیاین با هم پودر بشیم


[...]
به هر حال انسان خواستار جاودانگیه حالا شما بیا هی واسه من صغری کبری ردیف کن

پنجشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۲

خب میدونین مخ من زیادی کار میکنه حالا نه اینکه چیزای مهم ها ولی همش داره کار میکنه مقایسه میکنه تحلیل میکنه پیش بینی میکنه و اینجور کارا ولی امروز طی یک رخدادی به این نتیجه رسیدم که جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی‌بینم

^_^

خوش آن روزی که در دیده ی مجنون نشینی
ای کاش آدمی بنفشه را همچون وطنش
می شد با خود ببرد هرکجا که خواست...

چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۲

برون و درون

متاسفانه با اینکه بسیار انسان منطقی ای هستم ولی درونم به شدت احساساتیه مثه یک دختر بچه ی در حال بلوغه و دائم سر جنگ دارم باهاش و از این حالتی که در درونمه به شدت رنج میبرم و درد میکشم

^_^

یه چی هم بگم بگرخین, انقدر غد و تخس و مغروره که حتی مادرش گریه شو ندیده, یه شب که داشتم آشپزی میکردم با چاقو یه ذره انگشتمو بریدم, زد زیر گریه 

^_^

جولای پارسال بود که مجبور شدم موهامو که تا وسط کتفام رسیده بود کوتاه کنم فکر میکنین چیکار کرد؟ بدون اینکه به من بگه رفت موهاشو به همون مقداری که من کوتاه کرده بودم کوتاه کرد میفهمی یعنی چی؟ 

سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۲

عهد ما با تو نه عهدیست که تغیر بپذیرد, بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

فکر کرده من عاشق آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتش شدم که فیلان 

فصل گند امتحانات

امتحانام یه هفته دیگه شروع میشه نمیگم خیلی خوب خوندم ولی همچین صفر کیلومترم نیستم البته همونیم که خودنم به زور آرام جان بود انقدر طفلکی رو اذیت کردم انقدر حرص خورده از دست من تازه دعوامونم شد همش اینجوری بود (facepalm) ولی خداییش خیلی زمان هدر دادم تازه نشستم برنامه ریزی کردم به اون روشی که واسم برنامه ریزی میکرد آخه گفته بهم دیگه کاری نداره ولی من خودم ازش یاد گرفتم چیکار کنم هارهارهار به هر روی الان اگه میدید وسط درس خوندم دارم تو وبلاگ مینویسم باز شاکی میشد برم تا بیدار نشده یهو مچمو بگیره

دوشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۲

شماها نمیدونین که


رویایِ صادقی
در جانِ عاشقی
لیلایِ کاملی
اتمامِ عاقلی

نیمی زمینی اَم، نیم آسمانی اَم
محتاج پَر زدن، مجنونِ آنی اَم

گفتم ببینمَت
گفتی که صبر صبر
ای آفتاب حُسن
بُرون آ، دَمی ز اَبر

...

کجایی پس؟! خسته شدم از بس دنبالت گشتم. این رو در تاریخ جمعه 19 آذر سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه گفته بودم و باید خدمتتون عرض کنم که ارزششو داشت انقدر صبر کنم براش ;)

زیرخاکی

این تو پیش نویس جامونده بود الان دیدمش نمیدونم مال چه وقتیه :))

من:از یه طرف نمیخوام برم مهمونی

از یه طرف هیچی تو خونه نداریم که بخورم

چه کنم؟

^_^

عزممو جزم کردم که جمله جان شوم تا لایق جانان شوم

جانانه

خب از آگوست 2006 تا اکتبر 2013, خیلی گذشته ولی برگشتنم به اینجا تنها یه دلیل داره و اون هم به خاطر بانوی زندگیمه همین.