سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهنم
من در اندشیه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی، نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر