سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۲

عهد ما با تو نه عهدیست که تغیر بپذیرد, بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

فکر کرده من عاشق آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامتش شدم که فیلان 

۴ نظر:

ناشناس گفت...

ای بابااا با اندکی فیلان میفرمایند که اصن
منگر اندر ما مکن در ما نظر
اندر اکرام و سخای خود نگر
ما نبودیم و تقاضامان نبود
[گرچه چهر و اندام ما نیز کم از سیرتمان زیبا نبود! باری،]
لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود
نقش باشد پیش نقاش و قلم
بقیه‌شم نوکرتم لیک نخوا برات بنویسم من

valasht گفت...

چون تو جانان منی, جان بی تو خرّم کی شود؟ نشود آقا جان نشود

ناشناس گفت...

ارجاع داده میشوی به آشیانه.
اینجوری ادامه بدی باید یه سری کیسه‌م بذاری سردر بلاگااا :))))))))

valasht گفت...

تا کور شود هر آن کس که فیلان