حمید بلاگ یه کامنت گزاشته بود که دوباره اهالی وبلاگستان دچار تب شده اند و آرزوهای محال خویشتن را مینگارند تو نیز بنگار و مانیز نگاریدیم که به شرح زیر میباشد: (البت در ابتدا دوزاریمان نیفتاد که باید اینجا بنویسمواینجا ننویسیم)
1-یه شب سرزده استادان(شجریان- لطفی- مشکاتیان- علیزاده- کلهر- قوی حلم – ناظری- کامکارز- موسوی- بهروزینیا) بییان شب نشینی خونه ی ما سازاشونم بیارن
2-این ملت حالیشون شه که وقتی به دامان طبیعت میرن آشغالاشونو با خودشون بردارن بیارن بندازن تو سطل زباله و انقدر پلاستیکو قوطی حلبی نندازن بجون این طبیعت
3- یه ساعت زمان داشتم (دیجیتالی که سخت نباشه هی بچرخونم) که هر غلطی که میخوام بشه باهاش انجام داد. دیجیتالم کجا بود!!!
4-قصاب بودم(یکی از اون شغلایی که من خیلی دوسش دارم)
5-فرمانده ی سپاه خشایار شاه در فتح یونان بودم( که به نوعی مربوط به بند 3 میشه ولی هیچ ربطی به بند 4 نداره ) که یَک بلایی سر اسپارتا در میآوردم که دیگه از این فیلما نسازن به به به به
6-یه ویلا با استخر در نیمکره ی شمالی خورشید داشتم
7-دوست دارم یه بار برم تو یه سیاه چاله(میگن شتابو سرعتش روی هرچی ترن هوایی کم کرده)
8-اتاقم به مدت یک هفته شلوغ و به هم ریخته نبود
9-ریش و مو بصورت اختیاری رشد میکرد و کنترل رشد آنها در اختیار خودم بود
10-برآورده شدن آرزوها دست من بود
البته هنوز خیلی مونده ولی دیگه حال نوشتنشو ندارم فقط یه چیزی از اونجایی که من کاره ای در این دنیای وانفسای پست دنی نیستم واسه همین آرزوهام فقط به خودم مربوط میشه و نگفتم ای کاش تمام دنیا غرق در صلح بشود و فقر و گرسنگی و بدبختی نباشد و همه به خوبی و خوشی با سربلندی و سرافرازی زندگی کنند یه وقت فکر نکنید من خودخواهما
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر